احمد مجد الاسلام كرمانى
9
سفرنامه كلات ( فارسى )
خارج شديم غفلتا انقلابى در هوا پيدا و رعد و برق و باران شديد هويدا شد ، گويا چنين مقدر شده بود كه بخانهء خودم نرسم و آسمان هم با ناكسان همراهى مينمود ، مجملا در آخر خيابان حسن آباد بدر خانه مسكونى حاجى عبد الحسين رسيديم و ديگر به هيچ وجه ممكن نبود قدمى فراتر گذاريم و حاجى هم اصرار بىشمار نمود كه در خانه او رفته شام خورده بخوابيم و من اين تكليف را بناچار پذيرفتم و ترك مقصد گفتم اما فرصت به حكم تقدير نتوانست همراهى نمايد و برفتن مصمم شد و حال آنكه او در تهران علاقهء نداشت و تنها بود و به خوبى ميتوانست با من همكارى كند ليكن حكم ازلى اينطور قرار گرفته بود كه او برود ، چه اگر او نميرفت كسى مسبوق نميشد كه محل بيتوته من در كجا بوده و صبح مستحضر ميشدم و علاجى ميكردم يا فرار مينمودم بارى تقدير چنين بر من و دل رفت و نشايد با بازوى تقديرش سرپنجه تدبير . فرصت رفت و من فرصت غنيمت شمرده و به خانه حاجى عبد الحسين رفتم و در آنجا شام خورده خوابيدم و مكرر اين مصرع را بىاختيار ميخواندم شب آسان است تا چه زايد سحر و گويا همچه ملهم شده بودم كه امشب خطرى خواهد زائيد .